آدم اینجا تنهاست!
جز نقش تو در نظر نيامد ما را...جز كوي تو رهگذر نيامد ما را..(حافظ)
قالب وبلاگ

چرا باید اینطوری باشم؟چرا همه ش غر میزنم؟چرا ساکت و ناراحت و تنها باید باشم؟من هستم و باید بودنم باشد و باید حس کنم ورق های کتاب زندگیم را....کتاب من،من هست...مجموعه ای از سلولهای من در ضرب تنفس هایم در ثانبه های متعلق به من،در مکان های وجودی من!

خدایا دلم برات تنگ شده ...میبینیم؟دیگر هیچ ندارم از زیستگاه تمام من در تو ضرب می شود...جوابش بی انتها است...وسیع است ،دریاست،توست،پروازست...میخواهم به حقیقتم نزدیک شوم...

تو در رگهایم جاری هستی.....تمامی نفس هایم نام زیبای تو را مکرر میشود....تمام اشکهایم فراقت را باران می بارد..تمام قلبم یکپارچه تو را می تپطد و تو میمانی دردنیایم و یک دنیا شادمانی با تو بودن....

18 آذر

در در یک روز کاملا صاف با ابرهای پیوسته بارانی...مینویسم رد پایی چنین پنهانی!

تکه تکه شد تمام من/هزار تکه شد افکار من/تکه ای از آن تو/ما بقی همه مال من/آن که شد از آن تو/بود تمام جسم و جان من/ما بقی هیچ بود از وجود من/آه خدای مهربان من/میشود ک دست من رسد ب دست تو/تا شوم آزاد از هست تو/میشود تکه ای از تو...در وجود من شود/خوب من خوب تو...همه وجودم از تو شود؟....

پ ن:رنگ آبی آسمان همیشه نشانه ی صاف بودن هوا نیست...ممکن است ابرها در نهان هوای باریدن داشته باشند...پس حواسم زین پس جمع تر!!!

11 آذر..

قلبم می ترکد از هجوم این همه بیهودگی من!!!

شب است و سیاهی گسترانیده...سردردی به سر می پیچد و چشم را به اشک وا میدارد..گوشی هست که حرف های همه را می شنود....!!!

هیچ حسی ندارم.... واژها را نمیدانم....حتی بازی جمله سازی آنها را فراموش کرده ام.....و نه حتی درک درستی از آنها یادم مانده است....نمیدونم اون وقت چطوری میخوام کتاب زندگی رو قبول بشم؟کتاب بندگی هم نمیدونم.....متاسفم خدایا.....ببخشم....

19 آذر...

سفیدی مو را درمانی نیست باید که سفید شود..باشد که سیاه بختی بسمان است...بگذار سپید مو بودنم شگونی باشد برای خوشبختی های مرده!!روزهای مرگ بار در این پاییز مردگی را می ریزند....

هنوزم ادامه ی روزهای گذشته است..هنوزم دلگیر است بودن..هنوزم نفس به زور می کشد زندگی را..هنوزم زندگی بوی مردگی میدهد....و خستگی از این من مدام شاخه هایش بیشتر می شود عین قارچ دارد تمام اطرافم را میگیرد.....این چشم ها مدام پر می شوند ...انگار ک خواهش میکنند از من ک من نباشم....و کجاست ایمانم؟کجاست تقوایم....؟«ممنون از یاد آوریت!!!»

21 آذر

ترک دنیا که کنی/همه متروکت میکنند...و تو می مانی و یک تنهایی و نیازی به خدایی....و جهانی در پس رازهای پنهانی...دنیا را اگر لعن کنی ......همه لعنت میکنند...آن وقت تو می مانی و هیج و هیچ و هیچ...تنها وسوسه ای از آدمیان هیچ تر از تو...!

7آذر 

____________

و امروز شادم...چرا ک....!!(این سه نقطه یک عالمه شادی در خود دارند که من میتوانم با زیباترین واژها پرشان کنم.....درست مثل لحظه هایی از زمان باقی مانده حیاتم!!!!!)24 آذر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ٢٥ آذر ۱۳۸٦ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مهتاب ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آدم اینجا تنهابا خداست...
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

 


بک لينک