آدم اینجا تنهاست!
جز نقش تو در نظر نيامد ما را...جز كوي تو رهگذر نيامد ما را..(حافظ)
قالب وبلاگ

اول فروردین..

 

نه مرا از من و نه تو را از من و نه زندگی را در این دقایق ..هیچ کدام را راه گریزی نیست...هر کدام گوشه ای از من را بیتوته کرده اند و تنها نمی گذارند من را.. که قدری به من هم برسم...

اما اکنون تنهایی من ها مرا به من رسانده است...

 

دیشب در کنار ستون توبه ، به دنبال راهی برای حول حالنا می گشتم امروز درکنار سفره ای از سین های سپیده ای ازروشنایی به حول حالنا رسیدم...

 

8 فروردین...

 

دیشب از تبسم لحظات بغضم گرفته بود..چشمام بسته نمی شد...رومو برگردوندم ...اما اون همه جا بود...نتونستم احساس کنم که مرده ام..چرا که زنده بودم به وجود اون ...حرف زدم و کم کم چشمای خیسم خوابش برد..

در چلچراغی بودم به زیبایی بهشت ،سنگ فرش ها  حاکی ازقدرت اون بود ...از آدمها جد ا افتاده بودم وفقط اون بود که در من قدم بر می داشت.همراهم بود..و درمن جاری...وصف اون لحظه بسیار سخته... و خدا خدا میکنم اون لحظه رو یه بار دیگه در واقعیت های زندگیم ببینم...تا این حس تا ابد درونم زنده بمونه!!

 

12 فروردین!

 

تا کنون فقط سایه میدیدم ..به دیدن سایه رضایت داده بودم اما اکنون میخواهم به جایی برسم که فقط سایه آن را می دیدم...

این دو روز دلم بدجور گرفته بود برای چیزی که میدانم ، غصه ام چرا شود؟؟؟خدای من که که نمرده است ..مگر نه؟...آنکه دل داد...خودش دل داده دل است...پس چرا دل داری نکنم از دل داده من؟...

آهای خدای دل داده ...دلجویی ام کن!!

 

13 فروردین

من در مانده ترین ،مانده ی جهان هستم ...که هر لحظه سعی دارم لحظه ای را به وجود آورم که نسخ کند لحظات پیشینم را و تناسخی یابم لحظات پسینم را...و هر لحظه بعد از لحظه بعدی ...لحظات تلخ درماندگی در من رسوخ میکند و تمامی نسوج وجودیم را به تلاطم وا می دارد...و غرقم میکند در تناسخی جدید از هلول  بًعد ماورای من....

 

راه رسیدن به همه ...رسیدن به هیچ است...هیچ میشوم..هیج!!!!!

 

14فروردین..

 

از حجم دقایق فعلی کم میکنم و به جمع دقایق قبلی اضافه...

 

خاطره را باید پاک کرد و اگرنه..نه من، من خواهم شد و نه دنیا، دنیای من!!

مرور زمان رنگ فراموشی خواهد زد مرا هم حتی...چه رسد به خاطراتم که بماند در یادم!!.و چه باکم اکنون..؟! که زمان در گذراست...

 

15 فروردین..

 

همه چی از موج دریاست...موج می آید و می برد همه ی ساحل دل آدم رو و آدم حتی نمیتونه به موج خرده بگیره که خرده گرفتن نداره موجی که عاشقانه هات رو به آغوش می کشه و دلت را به دریا پیوند میزنه..یعنی آخر این موج ها واین دل و دریا چی میشه؟...خدایا دل به دریا زده ام...دریا زده ام نکن!!!!!!

 

18 فروردین.

 

یه جورایی ناراحتم که گفتم..یه جورایی هم راحتم که گفتم...بی خیال..

راسی تولدت مبارک!!

 

20 فروردین

 

برگهای عمرم دارد میگذرد...و من هنوز در جستجوی این من ، آدم ناشناخته ام...

او در رویای من جان باخته است و لابد من در رویای اون جان یافته ام...و چه سود حالا که جانی درون من نیست او بخواهد جانی بخشم وجودش را!!

 

من از این من هم دل کنده ام...دیگر هیچ نگرانیم نیست دنیا را...فانی ست...فانی ام...اما خدایم تا همیشه ماندگار... الهی به امید تو!!

[ ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مهتاب ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آدم اینجا تنهابا خداست...
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

 


بک لينک