یکی را دوست دارم 
ولی افسوس او هرگز نمیداند 
نگاهش میکنم شاید 
بخواند از نگاه من 
که او را دوست می دارم 
ولی افسوس او هرگز نمیداند

به برگ گل نوشتم من 
تو را دوست می دارم 
ولی افسوس او گل را 
به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم 
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید 
یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید

صبا را دیدم و گفتم صبا دستت به دامانت 
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم 
ولی افسوس و صد افسوس 
ز ابر تیره برقی جست 
که قاصد را میان ره بسوزانید 
کنون وامانده از هر جا 
دگر با خود کنم نجوا 
یکی را دوست می دارم 
ولی افسوس او هرگز نمیداند

/ 6 نظر / 20 بازدید
هستی

چه غمناک تموم شد... ولی زیبا بود [لبخند]

الناز

با سلام به سایت عاشقانه و تفریحی ما سری بزنید . دوست داشتید فعالیت کنید توی سایت و اگر موافق بودید تبادل لینک کنیم . پیشنهاد ما استفاده از مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم هست . یکبار سایت باز بشه دفعات بعدی سرعت لود سایت بیشتر میشه . با تشکر www.DenaPatogh.com

مهتاب

به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو تو را من دوست می دارم

مهتاب

افسوس او هرگز نمیداند...

شاهرخ

بهت نمیومد از عشقای زمینی حرف بزنی... این شعر زیباست... دوستش دارم...