مرگ = زندگی!

خوشحالم نیست...یا حالم خوش نیست...یا خوشحالم که حالم خوش نیست؟!..یا خوش به حالم که خوشحالم که حالم خوش نیست....

این روزها زمین را سرد حس می کنم....سردتر از همیشه ...مدام حرف ها می اید در ذهنم ، می چرخاندم و آخرش یا سرازیرم می کند از اشک...یا سراسیمه به لبخند می کشاندم...

دارم رسماٌ دیوانه می شوم...!!

می گوید شیطان پا به پای تو قدم بر می دارد...از طریق خودت وارد تو می شود....از راه دین ..از راه عشق....از راه دوستی می اید..می ترسم!!!!!!...

می گویند مرگ نزدیک توست...همین پشت سرت...نه!!! جلوی رویت....آهان ! رو به روبت...می ترسم!!

می گویند خدا هست....نزدیک تراز رگ گردن به تو...از قهرش می ترسم...!!

میگویند...ذکر بگو...آرام در ذکر فرو رو...ذکر بشو...آرام می شوی.....آرام می گیرم...آرام..آرام...آرام...دیگر قهرش نیست..رحمانش هست..رحمتش هست..مهربانیش....دیگر ترس نیست..مرگ نیست...شیطان نیست...من است...اوست...زیبایی ست..لذت است...شوق است...شکر است...چه گویم که هر چه هست..قابل وصف نیست..!

پ ن:1. داری به من نگاه می کنی....که من دارم به تو نگاه می کنم؟....این گره خوردن نگاهمان را نمی خواهی بارانی بفرستی؟!

2.این ابرهای سیاهِ نگاهم می خواهند با نام تو..به نام تو...ببارند بر سطحِ زمینِ وجودم....!!...

٣.به نظرم می اید که مرگ جز برابری با زندگی.. هیچ نیست...مرگ نیز زیباست ، پس از زندگی...مثل رنگین کمانی در پس یک باران!!....

۴. ممنون که هر گاه گیر افتاده ام...دستم گرفته ای!....الهی به امید تو!

/ 34 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا

زیبا ترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می شوند,هروقت تو قسمت تاریک زندگیت واقع شدی بدان خداوند می خواد یه تصویر زیبا از تو بگیره

همسفر باران

.. این با فقط همین نقطه ها را می نویسم برای جواب..گاهی سکوت فریاد واژه هاست!! خسته ام از حرف های تکراری.. این را هم خودش می داند و هم من.. یا هو ..

لیلا

عزیزم ناامیدی .تجدید نظر کن .میگذره[لبخند]

همسفرباران

فکر کنم معنی کل این نوشته ها را من می فهمم و بس.. این روزها که برایم مرگ و زندگی قاطی شده..یک گوشه لبخند و گوشه ای تلخی اشک.. هنوز هم مانده ام که این جسم فانی ام ارزشش به چیست به نَفسم یا به نَفَسَم ویا شاید به هیچ کدام ؟! تنهایی بعد از مرگ را نمی دانم اما مانده ام چه کنم با کارهای نیمه تمام دنیاییم! می بینی چه پوچ پیله بسته ام به دور خودم !از دیدن نور می ترسم شاید..نمیدانم! اما نور چه ترسی دارد وقتی آغاز و انجام توست وقتی اوست نور السماوات و الارض..می ترسم از این شاید..که نورم رنگش کمی عوض شده باشد که شده.. با این چه کنم؟! می خواهم آزاد باشم حتی بعد از مرگ..به یاد حرف آنروز سارا.. اما راهش..بازهم می رسم به.....نمیدانم و به اینکه آیا مساوی اند آنان که می دانند و آنانکه نمی دانند؟! اما مانده ام که می دانم یا نمی دانم؟!می دانم یا..

بام ایران سیتی

سلام مهتاب جان ممنون که اومدی قالب و آهنگ قابل شما رو نداره دستور بدید الساعه سندشو بزنم به نامتون [گل] یکی دو روز دیگه آپ میکنم منم منتظر آپ شما می مونم[گل][لبخند]

iهميلا دزفولي

سلام دوست عزيز خسته نباشي وب خيلي جالبي داري بهت تبريك ميگم و به اميد موفقيت روز افزون براي تو دوست گلم،ميخواستم دعوتت كنم به وب من سر بزني و نظرتو راجب شعرهايي كه نوشتم تو وبم رو بگي يه نظر سنجي براي اينكه اگه نظرهايokبيشتر بودن به اميد خدا كار چاپ كتاب اولمو شروع كنم با شعرهاي جديدم و اينكه دوست دارم اگه جايي در شعرم اشكالي مي بيني هم بگي مرسي دوست گلم كه پيامم رو خوندي و اميدوارم هم كه به من سر بزني و نظرتو با صداقت كامل بيان كني موفق و پيروز و سر بلند باشي www.hemila.blogfa.com

شاپرک

سوشیانت عازمی خواه چه آسان به یغما می رود نگاه خسته ی تنهایی من در بی کران طوفان چشمان تو و چه آسان به پایان می رسد مسیر جستجوی ابدی من در جاودان لبخند بی انتهای تو و من بارها در این اندیشه که داستان مهربان دست پر محبتت را برای کدامین درخت بازگو کنم تا باور کند سبزی ایمانم را اما هر بار که شانه های من طعم تو را به خود می بالد نگاه من، پیش از آن که در سراب هیاهوی مجاز سرگردان شود؛ از عشق تو سیراب می گردد که بی تو هیچم و با تو همه چیز ... اینک زمزمه ی ندای باد در گوشم : «تمام ناتمام من با تو تمام می شود» [گل]

سبحان

سلام [گل] نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند. [گل]