ایمان...

سکوت این روزها شعله ور می کند درونم را و مداومت بر شکر لیوان هستیم را پر رنگ!!!هر چه میگذرد ، حیات تبسم بیشتری می یابد که خدا از عرش نظاره گر ماست و ما با صبر ناظر رحمات او...

 

هنوز قدمهایم بر زمینش جاریست و نفس هایم گرچه آلوده به ویروس اما حیات بخشِ بخشی از کعبه ی وجودم است.مرگممد حیاتم و حیات بخشی از مماتم ، باقی او و مابقی راضی به رضای او...

پ ن:

١ایمان دو نیمه است...نیمه اول شکر و نیمه دوم صبر.."حضرت محمد(ص)"...به من نگاه کردم بی آنکه این حدیث را شنیده باشم ابتدا شکر را انتخاب کرده بودم و بعد از آن صبر....لبخند ممتدی روی صورتِ سیرتم نقش بست..!هر چه شکر گویم کم است..الهی شکر...شـ کـ ـ ـ ـ ر..

٢.دل از دستم رفت.حال نوشتنم دادی؟یا حال نوشتنم را گرفتی؟به امید یاریت .یا الله.

 

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

ما صبرمان گم شده است . ما شکر را پشت سفره های رنگین جا گذاشته ایم. دیگر نه دینی داریم و نه ایمانی . و خدا همچنان از عرش نظاره گر ماست با صبری بی پایان . و اما ما پر از ویروسیم . ویروس فراموشی خدا .

پسری متولد کوهستان

سلام خانمی خوبی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگم چن سالته که اینقدر قشنگ می نویسی ؟؟؟؟؟؟؟ بگو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [عصبانی]

پیشگو

دل از دست رفتن خیلی خوبه مبارکه [لبخند]

فاطمه

گاهی فقط دلت می خواد یه ردی از اومدنت بمونه.... اما هیچی نیس واسه نوشتن....نانوشته ها بیشترن گاهی.

رضا

هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی ، خواهی شنید که کوهها ، دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس ویژه ای نیایش می کنند . [گل]

بارانی

زمین ایمان آورد و جهان سبز شد... زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود. خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما... من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟ تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی. اما حال وقت آن است که از زمستان خود ب