عشق

وقتی عشقمان عادت شد

تمام واژه واژهِ حرفها حکایت شد

 من عشق را و عشق مرا تاب نیاورد

 ناخواسته آخر اهل شکایت شد

اشک چرخی زد و حرف رقصی

دل ماند و این برگ حیات نیز زرد شد.

عادت کردیم به زندگی...عشق از یادمون رفت...یادمون رفت اولین بار عاشق کی بودیم...با عشق کی پا تو دنیای ناشناخته ها گذاشتیم...یادمون رفت معشوقمون که عاشقمون هم هست چشم انتظار عشقشه..

حتی یادمون رفت از خاکیم و باز به خاک برمی گردیم...که ارزش داریم و بی ارزشیم.....که هست باید و نیست باید..هست برای او..نیست برای من...باید بروم...نمیدانم کجا...اما رفتن نقطه ای ست برای آغازی دوباره...

گفته اند بارها ..تا او قدمی ست قدر یک اخلاص...و اگر او بخواهد  با خلوص ویژه ای می تواند خالصمان کند..نه قدر ابراهیم...نه اسحاق...نه یعقوب....اما قدر  خودمان..همین قدر ِمن! (برگرفته از ص46)!...الهی به امید تو...

/ 5 نظر / 5 بازدید
حسن بوربور(ندای مهتاب)

سری به وبلاگ ندای مهتاب بزن وهم به وبلاگ دل نوشته های ندای مهتاب[قلب][گل] شعر نقطه عطف شعریست در قالب ترجیع بند با مضمونی عرفانی از امام خمینی(س) نقطه عطف در حلقه سالکـــــان درویش رنـــــــــدان صبـــور دورانــدیش راهب صفتان جـــــام بر کف آن مى زدگـان فـارغ از خویش در جمله زاهدان و مى‏نوش در صـــورت عـالـمان و بد کیش در راه رسیدن به دلـــــــدار بیگـــانــــه بـود ز نوش یا نیش فارغ بود از جهان، به جامى در خلــــوت مى‏خورانِ دلریش فریاد زند ز عشق و مستى بر پــاکـــــدلان مـرده از پیش اى نقطه عطف راز هستى برگیر ز دوست،جام مستی

رشیدی

صدای پای کلمه می آید! می شنوی؟

تنها

سلام اشتبا فک کردی عزیزم! من اصلا قمی نیستم! راستش من اصفهانیم البته اصالتا گرجی ام و ایرانی نیستم! دوس دارم بیشتر با هم آشنا شیم اگه میشه![قلب]

امجد

زندگی به مرگ گفت: چرا آمدن تو رفتن من است؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت: من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی؟ مرگ ساکت بود. زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است!!! زنده کجا، گور کجا؟ دخمه کجا، نور کجا؟ غصه کجا، سور کجا؟ اما مرگ تنها گوش می داد. زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید!