ابواب رحمت!

باب اول!

 ادعونی  گفتم ..جوابی نیامد...در فکر بودم.....مثنوی باز کردم..این شعر آمد!...قفل شد گفتنم دیگر...

 آن یکی «الله» می گفتی شبی

تا که شیرین گردد از ذکرش لبی

گفت شیطانش: خَمُش، ای سخت روی

چند گویی آخر، ای بسیار گوی؟

این همه «الله» گفتی سوی او

خود، یکی «الله» را «لبّیکْ» کو؟

می نیاید یک جواب از پیش تخت

چند «الله» می زنی با رویِ سخت؟

او شکسته دل شد و بنهاد سر

دید در خوابْ او خَضِر را در خَضَر

گفت: هین، از ذکر، چون وا مانده ای؟

چون پشیمانی از آن کِش خوانده ای؟

گفت: لبّیکم نمی آید جواب

زان همی ترسم که باشم ردّ باب

گفت خِضرش که : خدا گفت این به من

که برو با او بگو: ای مُمتَحَن!

نی که آن «اللهِ» تو «لبّیکِ» ماست؟!

آن نیاز و سوز و دردت پیک ماست؟!

نی تو را در کار، من آورده ام؟

نه که من مشغول ذکرت کرده ام؟

حیله ها و چاره جویی های تو

جذب ما بود و گشود آن پای تو

ترس و عشق تو کمند لطف ماست

زیر هر «یاربّ» تو، لبّیک هاست!

___________________________

باب دوم!

نه صلاح می دانم..نه ضرر..همه اش داستان شکیبایی خضر و موسی می اید در ذهنم و قیافه استاد نصیری که هر بار مرا دید....گفت خانمِ.....هنوز هم که عجله داری...صبر داشته باش...استاد حتی در پرسیدن سوال هم مرا به صبر می خواند...به قول مولانا...صبر کن کالصبر مفتاح الفرج..!

باب سوم!

الهم عجل لولیک الفرج.

باب چهارم!

دنیا برایم...کوچکتر از هر آنچه فکرش را کنی شده است...معلق شده ام در نورِ الطافش!

باب پنجم!

چند وقتی ست به مرگ خیره شده ام...اندیشه سقراط زیبا بود...از جسم گذر باید تا به حکمت نزدیک و حکیم میداند که دنیا فانی ست وجسم فنا...پس روح عزیز بدار ...بر دارِ دنیا در به در نمانی...در بزن پشت در نمانی...!

باب ششم!

در حال گذر است...ثباتی نیست این من ها را می گویم......این باغ ها را می گویم..بهار ها..زمستان ها را می گویم...

میدانی این درختِ منم بی بار و برگ است...حتی بی ریشه...دوستی دیدم...گفت: مسلمانی؟!...گفتم...اینگونه می گویند...گفت: شیعه ای ...گفتم نشانی دارم در دل ......گفت: 12 امامی ...گفتم آری..گفت:  از امام محمد تقی بگو برایم....نگاهش کردم...هر انچه گفتم..کوتاه بود!...ریشه ندارم...این درخت باد بیاید می افتد....باید ریشه بدوانم...باید....

باب آخر...

ربنا و لا تحملنا ما لا طاقتا لنا به واعف عنا واغفرلنا و رحمنا...

اللهم افتح ابواب رحمتک وخزائن معرفتک

الهی به امید تو..یا هو...

/ 25 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایمان

سلام چقدر زیبا بود این شعر... چقدر زیبا بود ... چقدر زیبا بود... یر هر «یاربّ» تو، لبّیک هاست! ...... باب ها زیبا بود ... باب هفتم لازم تر از همه ... واقعا زیبا می نویسین.. راستی.. به روزم. [آی من]

مهرداد

سلام مهتاب جان چقدر قشنگ مي نويسي چه دل پاكي داره انشالا هميشه دلت پرنور باشه راستي عيدت مبارك ديگه به ما سر نزدي خوشحال ميشم بياي [گل][لبخند]

بام ایران سیتی

درود بر شیر زنان سرزمین مادری روزتون مبارک[گل][لبخند] مهتاب چه خبر خوبی؟ درگیر امتحانی نه؟ راستی آپم وقت داشتی بیا[گل]

ایمان

کی آپ کردددددددددددددددی؟؟؟ باب چهارم به بعدت حسیست که این روزها(شاید چندی)منم دچارش شدم... باب آخر خیلی زیباســــــــــــــــــت،خیلی[لبخند]

سبحان

سلام [گل][لبخند] ای عزیز زیبا ! ای آنکه هر کس به سوی تو کند چشم به او می دوزی و به هر که دلش هوای تو کند دل می بندی . ای بهترین ! آتش عشقت را در خرمن وجودم بیفکن . بار پروردگارا ! چگونه فراموشت کنم که تو مرا از یاد نبرده ای ، چگونه چشم از تو بر گیرم که تو چشم بر من دوخته ای و چگونه از تو بگریزم که تو مرا در بر گرفته ای . مهربانا ! چه زیباست لحظه ای که با یک دل آرزومند به سراغت می آیم و زیباتر وقتی که تو احساسم را به یک اجابت معطر می کنی . [گل][گل] در پناه خدا [لبخند]

گلی

سلام مهتاب جون [گل] همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم نخواند رخ شیخ و سجده گاهی سر ما و خاک گویی[گل]

فرشته

خیلی زیبا بود هر چی بگم کم گفتم

آدم اینجا

گفتم : چگونه می کشی و زنده می کنی ؟ با یک نگاه کشت و نگاهی دگر نکرد...