مرداب

  درون یک مردابم....دست و پا می زنم ..بیشتر فرو میروم..سکوت میکنم،مرگ تدریجی ب سراغ می اید...زنده گی دراینجا مردگی ست....چشم ک بگشایی دنیایی نظاره گر توست ک در آن ظاهرا انسانیت سر بلند کرده و هر کس به قدرخویش..خویش را آدم می پندارد....و چشم ک فرو بندی... تو نظاره گر دنیایی هستی که آدمیان آن دم از انسانیت می زنند...که از درون نفس هایشان،نَفَسهای انسانیت را بر فرق فرق هم می زنند....خویش را می ببینم ک گرفتارم ..گرفتار همیننَفَس زدنهای نفس الاماره ام.... عمری ست سنگ شدیم و ندیدیم...سنگ شدیم و سکوتیم...بس ست دیگر شیشه باید شد...دید...شکست....و....0 

پ ن:خسته ام گاهی از تنفس های بیگاه!!!   

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
علیرضا

دست نوشته هات همیشه آرام بخش روح آدمه[گل]