زود دیر می شود!

نشسته بودم و زیر دستم ورق هایی از خط خطی های کامپیوتر...خط فرمان هایی در ذهن...برنامه هایی آزاد....و کتابی پر از خطوط مینیاتوری....آهنگی همسفر لحظاتم و من سر تا پا غرق درمن..در همین احوالات بودم که صدایی به گوشم آمد....گوشم را تیز کردم..سرم را بلند...پدر بزرگم بود...که نفس زنان از پشت آهنگ صدایش می رسید که می گفت "  اگر مفت هم دادن قبول نکن!!"

گفتم :چی رو؟!

گفت: " پیری !"

لبخند زدم واژه هایش ادامه دار شد و آه ش ممتد...کلمات را نفس زنان به زبان آورد: " آره، پیری به هیچ دردی نمی خوره، نه میتونی نفس بکشی...نه می تونی غذا بخوری....نه میتونی راه بری...نه کاری بکنی...و نه درمونی داره این درد....باید سوخت وساخت!!"

آهی کشیدم...خسته بود...چهره اش داد می زد...گفتم: به سراغ همه می آید ...جزیی از عمر ماست...جزیی از ما...همه همینطور بوده اند و می شوند....تازه شما نسبت به امروز ما خیلی پر انرژی تر هستید!!

قیافه غم گرفته اش از هم باز شد...لبخندی روی لبهایش افتاد...و ذهن خسته اش..از قدرت آن روزهایش، واژه هایی را به حرف کشاند!!و با افتخار گفت: که الان هم هنوز پا به پای ما می تواند از فلان کوه بالا بیاید!!!...

لبخند زدم...کشانیدمش به 4 سالگی اش...به خانه پدریشان...به مادرش خدا بیامرز _ که همه اش صدایش در گوشم طنین می اندازد!!_ به شیطنت هایش ...به بزهایشان...به چراگاه...به علف چینی...به جمع کردن برگ .............به خاستگاری از مادربزرگم...به اولین خانه ی مشترکشان...به اولین فرزندشان( مادرم!)...به پدرم......به اولین نوه شان....و هی پرسیدم تا رسیدم به امروزش....و در انتهایش گفتم: زود می گذرد ...نه؟...قدر یک چشم به هم زدن...؟!...و گفت:" اره..خیلی زود"

برای من تموم زندگی بابابزرگ، 20 دقیقه شاید هم کمتر شد...!!..

بعد از آن درباره انسان و بندگی هم قدری گفت! که انسان باید عمل کند و انسان باشد....از ظرفیت وجودی آدم ها و مثال بامزه اش، پیکان و تریلی که اولی توان تحمل 300 کیلو و دومی 100 تن را دارد....و خدا از هر کس به قدر ظرفیتش انتظار دارد...از اینکه فقر و ثروت هر دو امتحان حق است....گفت و گفت....و من تنها یک لبخند بودم و اندیشه ای غرق در من....اندیشه ای یادآور ..نمازِشب های مادربزرگ و پاکی قدم هایشان وقتی در حرم قدم به قدمشان، آرام آرام بر می داشتم...و به ارامش می رسیدم!...

 

اندیشه ای که شاید می خواست بگوید که زود دیر می شود....زود پیر می شوی....تمام می شوی...(کل من علیها فان!)....زودتر کوله بارت را بر بند...از همین حالا باش...با او باش...برای او قدم بردار ...انسان باش..انسان بمان...انسان....در پناه رحمت و مرحمتش هنوز چشم دوخته ام....یا رحمن!

پ ن : 1. وبلاگ فانوس که رفتم ...یک لحظه ماندم....خدا بیامرزد پدر بزرگش را !

2. شعر حافظ را بخوانید....قسم به سیره ی یاسین، قسم به سوره ی رحمن ... دلم به رسم ادب نه، دلم به شرط شهادت ...دوباره نذر جنون شد الی لقاء قیامت...الا به گرد صدایت پیاله‌های حرایی....« الا مسافر صحرا خدا کند که بیایی ...ممنون از حافظ  و واژهایش و لطف بی مقدارش...

3. درس و مشق ها دارد دوباره  شروع می شود... درس و مشق های زندگی اما تمام شدنی نیست!!

/ 52 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sadeh.forever

[چشمک]راستی دوست داشتی به منم سر بزن خوشحال می شم

حامد

سلام خانمی! سر نمی زنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[ناراحت]

حامد

در 20 دقیقه تمام قامت پدربزرگ را به تصویر کشیدی . خودت را در چند ثانیه خواهی دید ؟ از روزگار رفته ات چقدر پشیمانی ؟؟؟؟؟؟؟ چقدر به پدربزرگ و روزی که مانند او در 20 دقیقه تمام زندگی ات را برای کسی شرح خواهی داد ؛ فکر می کنی؟

حامد

[گل]

حامد

[متفکر]

حامد

[نیشخند]

حامد

[زبان]

حامد

[شیطان]

صدراتهرانی

نتونستم تو پست قبلي نظر بدم چرا دلالت يا سياحت نمي گم خودم استفاده نمي كنم اما كاش راحت تر ميگفتي سیاحتی برای چشم نیست به ذکر تو دوباره سجاده را باز می کنم. كاش بعد از نيست سه تا نقطه مي ذاشتي از اين كتاب قديمي ها زياد م يخوني؟[چشمک][گل]

رضا

نوشته کاملا این حس رو به آدم میده که "میزود دیر می شود " جالب بود [لبخند][گل]